هوالعشق

به نام آنکه بعد از خدا مرا خلق کرد

دنيا همه رنگ و رياست

عشق ديگه پول و طلاست

بچه فقير تو كلاس رفته تو فكر باباش

شب رو گرسنه خوابيده

مهرو محبت نديده

ميون چشمون سياهش

غم خوابيده، يه دنيا ماتم خوابيده

زنگ حساب و هندسه

معلم درس و ميگه

حاصل ضرب شش و چهار

مساوي با بيست و چهار

چشمش ميفته به يلدا

داد ميزنه آهاي يلدا

تو چه فكري

باز رفتي تو فكر پسرا

خاك تو سرت

مينا دله داد ميزنه

اقا شايد عاشق شده

با اون لبهاي پاره گفت

قيافشو خنده داره

صورت پر چين باباش

داشت اونو ديونه ميكرد

يلدا در حاليكه دو دستش رو روي وصله پيراهنش گذاشته

درسو ميگه

درس ما درس فقيري است

شب رو گرسنه خوابيدم

مهر و محبت نديدم

بيچاره بابام روش نميشه بياد خونه

روش نميشه تو چشم ما نگاه كنه

آخه اقا شما بگين

اون بچه فقيري كه شب رو گرسنه خوابيده

مهر و محبت نديده

كي ميتونه درس و بگه

آخه اقا شما بگين

حاصل ضرب درد و رنج

كي ميتونه شادي باشه

اميد به آينده باشه

كلاس تو غم فرو ميره

مينا زير لب ميگه يلدا راست ميگه!!

معلم با بهت گفت

براش بذارين هفده

                 ********

باز هم معلم سه نمره از يلدا دزديد

نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390برچسب:,ساعت 16:23 توسط یلدا| |

چرا هميشه فكر مي كردم با من خواهي ماند؟

چرا فكر مي كردم هميشه با تو خواهم ماند؟

چرا فكر مي كردم روزگار هميشه بر وفق مراد من است؟

چرا بهار منتظر من نماند تا سبز شوم؟

چرا گلهاي پيراهنم خوش بو نيستند؟

چرا هيچكس صداي مرا نمي شناسد؟

چرا آينه تاريكي درون مرا نشان نمي دهد؟

چرا سحرگاهان مثل شمعها به ياد تو اشك و آه نهانسوز مي شوم. اما صبح كه آفتاب پنجره اتاقم

را باز مي كند تو را از ياد ميبرم و مثل ديروز ميشوم؟!!!

نوشته شده در چهار شنبه 26 بهمن 1390برچسب:,ساعت 1:26 توسط یلدا| |

تنهاييمو بيا ببين شبهاي بي ستارمو

رفتي و نيستي ببيني شكستن دوبارمو

بي خبر از دل منو بي خبر از حال مني كاشكي مي شد به من بگي

كه تا ابد مال مني... براي ديدنت بدون به هركجا پا ميزارم

بري پيدا كردنت پا روي دنيا ميزارم... براي من بدون "تو" زندگي مثل مردنه

از تو جدا موندن من به غصه جون سپردنه... تموم كن اين روزايي كه كابوس زندگيم شدن

اين لحظه هاي بي كسي دليل خستگيم شدن

نزار با سنگ تنهايي مثل يه شيشه بشكنم

زير تگرگ غصه ها بشكنه برگ بدنم

نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390برچسب:,ساعت 20:2 توسط یلدا| |

چرا وقتی ما دلمون میگیره یا چشمامون خیس میشه با تو حرف میزنیم...

اره میدونم خیلی وقت باهات دردودل نکردم اما اعتراف میکنم خیلی ازت دور شدم

شایدم برای اینه که گرفتار این دنیا با مترسکاش هستم که خودمم از یاد بردم

اما امروز هق هق واژه ها منو به خودم آورد...

دلم گرفته نمی دونم از کی بگم؟ از چی بگم؟ از کجا بگم؟ یا از دلتنگیهام؟ یا از چشم خیس؟

کمکم کن میخوام خودم باشم میخوام از این دنیای نامرد با آدمای سنگیش فاصله بگیرم

میخوام پیش تو باشم مثل قبل حضورتو حس کنم این حس قشنگو ازم نگیرو بهم ثابت کن

فراموشم نکردی

گفتگو با خدا

یا حق

نوشته شده در دو شنبه 16 بهمن 1390برچسب:,ساعت 23:28 توسط یلدا| |

تورو گم کردم امروز

و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد...

و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمی دانم چه غمگینند

چراغ روشن شب بود برایم چشمای تو

نمی دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام

بی تاب و دلگیرم کجا ماندی که من بی تو

هزاران بار در لحظه میمیرم

 

نوشته شده در چهار شنبه 12 بهمن 1390برچسب:,ساعت 16:40 توسط یلدا| |

غم ما غم نیست

غم ما بار غمهاست

بار غم, بار هزاران رخ بی رنگ بر رخسار

بار صد چشم به در دوخته

بار هزاران شب تاریک و بدون سحر است

سخن از آتش باید گفت:

رنگ رخسار به آتش سرخ است

غم و غم بار به آتش زیباست

من نمی اندیشم

جز به فردای شب تاریکم

من نمی اندیشم

جز به رنگ مس و باروت

من نمی اندیشم

جز به میدان نبرد

سخن از ماندن و ماندنیها نیست

سخن از رفتن هم نیست

سخن از سوختن است

سخن از ماندن و ماندنیها نیست

سخن از تاثیر است

سخن از شاهدهاست

همین!!

نوشته شده در چهار شنبه 12 بهمن 1390برچسب:,ساعت 16:13 توسط یلدا| |

در طریق عشق بازی امن و آسایش براست        ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی*

مشو هم صحبت نامرد که کامت تلخ میگردد        پشیمان میشود آن مرد که با نامرد میگردد*

تماشایی ترین تصویر دنیا میشوی گاهی        دلم میپاشد از هم بس که زیبا میشوی گاهی*

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟        گفتم ای خواجه غافل هنری خوشتر از این؟*

بهشت عشق من در برگریز یادها گم شد        مگر از جام "می" گیرم سراغ چشم یارم را*

نمی دانم چرا با این که هر شب بی قرارم        ولی سر را به دامان خیالت میگذارم*

گفتم چگونه میکشی و زنده میکنی        با یک نگاه کشت و دگر نگاه نکرد*

دل به شاگردی عشقش دادم        یک زیان کردم و استاد شدم*

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:,ساعت 22:33 توسط یلدا| |

کسی میگفت تنهایی من بزرگ است از آن میترسم

کسی می گفت تنهایی من سایه ای به دنبال دارد به نام خاطره

کسی می گفت تنهایی من, تنهاست, دلش گرفته, وای که چقدر تنهاست

کسی می گفت کنج تنهایی من دیواری دارد بزرگ به پهنای عشق, به ارتفاع دوری

دوستش دارم اما گاهی شیطنت میکنم و از دیوار تنهاییم بالا میرم تا ببینم پشت

دیوار دوریم اون کجاست؟!

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:,ساعت 21:50 توسط یلدا| |

حسادت میکنم به رنگ دیوار وقتی اتفاقی سایش بدنت به پوستش را حس میکند.

حسادت میکنم به افتاب وقتی با نوازش ارام پوستت به تو گرمی میبخشه.

حسادت میکنم به برگ گیاه وقتی در گلدان ارام گرفتن و حرکت تو از کنارش

او را هیجان زده میکند و بی تاب و چرخان.

و حسادت میکنم به پدرت وقتی در زیر نور گرم به او لبخند میزنی و به مادرت هم

وقتی چند لحظه پیش از خواب به یاد تو لبخند میزند.

به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پریشان و بهم ریخته است.

به فرش که چند تار مویت را میان پرزهایش نگه میداردو به سادگی هم پس نمی دهد.

و به اتاقت که لذت با تو بودن را همیشه میچشد.

و به آیینه که هر روز گرمی نگاهت را حس میکند.

و به کوچه ات , درختهای باغچه, چشمهایت و به خودت, به خدایت و به ای قلم که تو گفت...

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:,ساعت 21:24 توسط یلدا| |


Power By: LoxBlog.Com